یک روز خاطرهساز

Vizhenameh - - News - مادرانه فرنگیس یاقوتی سکانسهای دیده نشده فرنوش صفویفر روانپزشک

بزرگتریــن دســتاورد این روزهای من این اســت که چنــد هفته پیش در اینترنــت مطلبــی میخوانــدم و بــا اســتفاده از همان مطلــب تغییرات اساســی در رفتــارم ایجــاد کــردم مثــاً اینکــه توانســتم دو کلمــه «اگر» و «وقتــی» را در مکالماتــم بــا آرویــن جا به جــا کنم و حاال بعد از گذشــت چند هفته روابط مان پر از اتفاقهای خوب و صلح و صفای بیشتر شده است. مثاً قباً اگر آروین بســتنی میخواســت اما زمان مناســبی برای بســتنی خــوردن نبــود مثاً زمــان ناهار بود بــه او میگفتم «اگر ناهــارت رو کامل بخوری برات بســتنی میارم» همین «اگــر» در ابتدای جمله کار را خراب میکرد و باعث میشــد آروین حس بدی به غذا خوردن پیدا کند و بعد هــم ایــن که جمات شــرطی بهطور کلی انــرژی منفی با خــود به همراه دارنــد و ممکن اســت باعث لجبازی شــود. خاصه اینکــه فهمیدم بهتر اســت در جــواب آروین بگویم «چشــم پســرم «وقتی» ناهــارت رو کامل خــوردی برات بســتنی میارم» خاصه جــا به جا کردن یــک کلمه مانند یک معجزه بود. یا مثاً وقتی آروین در زمان نامناســب چیزی را میخواســت درخواست او را تبدیل به جادوگر بازی میکردم مثاً به او میگفتم من یک جادوگر هستم و االن خودم را تبدیل به آن چیزی میکنم که آروین میخواهد و با چند حرکت و تکرار جمله اجی مجی الترجی موضوع اصلی فراموش میشد و به جادوگر بازی تبدیل میشد. اتفاق دیگر این روزهای ما این است که دو هفته گذشته به مناسبت روز کودک دوســت داشــتیم آروین را به شــهربازی ببریم و یک روز خاص با چیزهایــی را که دوســت دارد برایش ایجاد کنیم. اما متأســفانه آن هفته همســرم بشــدت درگیر کار بود و هر روزی میخواستیم برنامه شهربازی و شــام ســه نفری را بگذاریــم برنامه دیگری پیش میآمد تــا اینکه هفته گذشــته باالخــره همه چیز آماده شــد و ســه نفــری به شــهربازی رفتیم. همــان روز صبح به آروین گفتم که قرار اســت امشــب شــهربازی برویم چون روز کودک است و دوست داریم به او خوش بگذرد. چند لحظهای به من نگاه کرد و ناگهان چشــمانش برق زد و لبانش خندید و کلی باال و پایین پرید و خوشــحالی کرد. تا شــب دل تو دلش نبود. خاصه اینکه شــب چند ســاعتی را با هم وقت گذراندیم و آروین به معنای کلمه کیف کرد و خوشحال بود و از فردای آن روز هر کجا میرفتیم یا هر کسی را میدیدیم آروین با خوشحالی میگفت که «چون روز کودک بوده من و مامانی و بابایی رفتیم شهربازی و بازی کردیم.»

مثل همیشه، خلوت بعد از شلوغی میهمانی، حال غریبی داشت. با این تفاوت کــه ایــن حــال غریب با خیلی حسهــای درهم و برهــم دیگر درآمیختــه بود که سردرآوردن از آنها خیلی سخت مینمود؛ آن هم در این وقت خاص. فردا ساعت پنج صبح، پرواز به سمت جایی در نیمکره دیگر، خیلی خیلی دور، شاید سفری بیبرگشت. دست کم تا زمانی که کارهای اقامتش درست بشود و درآمدش کافی باشد و.... خوب میدانست که همه اینها بهانهاند و او حتی اگر تمام شرایط را هم داشت، دلش نمیخواست به این زودیها برگردد به خانه. بــا شــنیدن طنین نــام «خانه» در ذهنــش، بیاختیــار پوزخنــدی زد. تمام مدت میهمانی که دوستان و رفقای پرشمارش بودند و مدام اشک مادر سرازیر میشد، دلــش ایــن پوزخند را میخواســت. پرشــور و پرانرژی مدام از ســمت این یکی به سمت آن یکی رفته بود، بغلشان کرده بود، گفته بود، خندیده بود، اما در درون، لبهایش از خشــمی عمیق و ریشــهدار، به هم فشرده بود. تصویر چهره اشکبار مــادر، دم بــه دم، روی همــه تصاویر میافتاد و او با ســماجت و غیــظ، آن را پس میزد. شانه باال انداخت: او چه تقصیری داشت؟ میخواست دنبال آرزوهایش برود. خســته شــده بود از مــدام زیر ذرهبین کجا بودی و چــه کردی و نمیخواهی ازدواج کنی و پس دیر شد و این حرفهای در و همسایه و بخصوص مادر. همانی که این روزها بیشــتر از همه بیتابی میکــرد و مریم علیرغم تمام همدلیهای ظاهری، بیشتر از همه از او عصبانی بود. دلش میخواست بگذارد و برود. این سه ساعت جانکاه بگذرد و او بتواند بگذارد و بــرود. ســاعت نزدیــک ۱۱ بــود و چیزی به حرکتــش نمانده بود. نور آشــپزخانه از الی در پیــدا بود. البد مادر داشــت خوراکیای برای تــوی راهش آماده میکرد. نفــرت داشــت از ایــن کارش. چرا حالیاش نمیشــد که چقدر ایــن کار بیهوده و مایه شرمســاری اســت؟ که او باید لقمه لهیده را یواشکی یک جایی وسط راه سر به نیســت کند و اینها همه مایه دردسر؟ به آشپزخانه رفت تا مراتب اعتراضش را... بــر خــاف تصورش مادر نشســته بود. مــات و بیحرکت. خیره شــده بود به دســتهایش. «مامــان! مامــان!» هیچ تکان نخــورد. به طرفش رفــت. بازویش را گرفت و تکان داد. جوری شــدید و سخت که خودش هم دردش گرفت: «مامان چیزیات شــده؟ مامان!» مادر برگشــت به طرف صورت مریم. اما انگار از جایی دور. مریــم از دیدنــش یکه خورد. انگار بعــد از مدتها بار اول بــود که میدیدش. آن قدر گریسته بود که انگار صورتش خشکیده شده بود. پیر شده بود طی همین هفته. شــاید به اندازه ۰۱ ســال! «برگشــتی مریم؟ چقدر منتظرت بودم! مدام خوابت را میدیدم. خواب میدیدم از دســت من دلخــوری! از من پیرزن چه انتظاری داری؟ چه میفهمم حال شــما جوانهــا را! مواظب خودت باش هرجا که رفتی! گاهی هم به من زنگ بزن!»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.