یک شب به جای سالها

Vizhenameh - - ‪IRAN BANOO - سکانسهای دیده نشده فرنوش صفویفر روانپزشک

نزدیک ظهر گیج و منگ از خواب بیدار شــد. چیزی از آشــفتگی دیشــب یــادش نبــود؛ تا اینکه چشــمش به اتــاق درهــم و برهم افتــاد. لباسهای روی تخــت افتــاده، لیــوان نیمخــورده چاینبــات روی پاتختی، دســتمال کاغذیهــای مچالــه ایــن طــرف و آن طــرف.... یــادش افتــاد! و انعــکاس جملههای دیشــباش را در ذهن شــنید: «مگر من و نســرین سالها باهم رفیــق نبودیم؟ چرا به من نگفت که دارد امتحان ارشــد میدهد؟ًحاال که نتایــج اعالم شــده باید به من بگویــد؟ حاال؟ آن هم به مــن؟ اصال لیاقت دوســتی مــرا نــدارد، هیچوقت بــرای من ارزش قائــل نبوده، فقــط به فکر خودش است، مخصوصاً کارها را یواشکی پیش برده که من نفهمم، نکند کــه من هم به فکر ادامــه تحصیل بیفتم! چقدر هم خودش را دســِت باال میگیرد! مگر میشــود آدم تفننی بخواند و قبول بشــود؟ آن هم دانشــگاه به این خوبی؟»

دوباره خودش را روی تخت انداخت و به ســقف خیره شــد: «چرا؟ آخر این انصاف نیست! بدون نسرین چه کار کنم؟» توی ذهنش نسرین، رفیق چندین و چند ساله را کامل حذف کرده بود، یعنی یکتنه به قاضی رفته، شــواهد را روی میــزش پــرت کرده و حکــم را صادر و اجرا کــرده بود و حاال دوران «پسانســرین» را در ذهن مجســم میکرد. کسی را برای ساعتهای طوالنــی وراجیهای بیســروته نداشــت، کســی را برای چک کردن پشــت مانتو موقع خرید نداشــت، کســی نبــود که بتواند بــا فحشهایی مثل «خر احمق من!» محبتاش را به او ابراز کند!

بلنــد شــد و ســمت دستشــویی رفــت. وقتــی دوتــا مشــت آب بهصورت پفکرده و چشــمهای وقزدهاش پاشــید، تصمیماش را گرفت و با صدای بلنــد رو بــه آینــه اعــالماش کرد: «چــی فکر کــرده؟ من هــم از حرصاش مــیروم امتحان میدهــم! تفننی، آره؟ اینطوریهاســت؟ پــس بچرخ تا بچرخیم!» کرم پاککننده را به کل صورتش مالید، چنان با غیظ و شتاب، کــه موهایش هــم از کرم بینصیب نماند، آســتیناش خیس شــد، آب به چشــماش رفت و شروع کرد به ســوختن! کالفه شده بود؛ برود زیر دوش؟ رفت توی اتاق بههمریخته که اتاق را مرتب کند، نگاهش به ساعت افتاد. از وحشــت تأخیر جیغ کوچکی کشید. امروز را مرخصی بگیرد. ذهن شلوغ و بههمریختهاش نمیتوانســت واقعیت را ببیند و درست تصمیم بگیرد؛ همچون تصمیم و حکم عجوالنهاش در مورد دوســت چندینوچندســالهاش، که ظرف چند ساعت، کل وفاداریها و رازگوییها، خیرخواهیها و ســاعات خوشــی را که باهم گذرانده بودند، همچون برگهای دفتر چرکنویس پاره کرده و مچاله و دور انداخته بود....

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.