این دکمههای کوچک دوست داشتنی

Vizhenameh - - News -

شــاید برای شــما هم پیش آمده باشد که وقتی با چالشی روبهرو میشوید، بــه ناگهــان وســیلهای کوچک و کــمارزش به داد شــما میرســد و به نوعی نجاتبخش میشــود. این هفته در خانه ما در دو موقعیت بسیار متفاوت این دکمههای کوچک بودند که توانستند به داد من برسند. این هفته با دخترها به خانه یکی از دوســتانم رفته بودیم. دوستم دختری همسن فاطمه دارد. از آنجایی که او هم مثل فاطمه کاس اولی است، به محض ورود به خانه آنها معلمبازی فاطمه و او شروع شد. اما از دید آنها مریم با دو سال فاصله، خیلی کوچک محسوب میشد و راضی نمیشدند کــه وارد بازی آنها شــود. مریم چند باری بــرای ورود به بازی تاش کرد اما بیفایــده بــود. یکــی دو بار از دخترها خواســتم تــا مریم را هم بــه بازی راه بدهند اما هر بار بعد از دو ســه دقیقه مریم میفهمید که نقش خاصی در بازی ندارد و در نتیجه دوباره دست به دامن من میشد. دیدم این طوری فایــده ندارد و از طرفی نمیخواســتم به بچههــا امر و نهی کنم، پس کیفم را برداشــتم کــه ببینــم چه چیزی برای ســرگرم کردن مریــم میتوانم پیدا کنم که چشمم به دکمههایی خورد که صبح برای مانتوی جدیدم، خریده بــودم تــا از بیدکمهای درش بیاورم. دکمهها را دســت مریم دادم و گفتم اینهــا پول توســت و من هــم مغازه دارم، بیــا و از میوههایی کــه دارم کمی خرید کن. مریم با خوشــحالی دکمهها را گرفت و اول با پولهایش در هال دوری زد و بعــد برای خرید ســراغ مــن آمد. هنوز خرید مریم تمام نشــده بود که توجه فاطمه و دوســتش جلب شــد. ادامــه کار را احتماالً میتوانید حدس بزنید. معلم بازی در چشم به هم زدنی تبدیل به مغازه بازی شد و من باالخره فرصت پیدا کردم که با دوستم کمی صحبت کنم. نوبــت دوم زمانی بود که بعد از دوخت دکمههای مانتو خواســتم وســایل خیاطی را جمع و جور کنم که چشمم به دکمههای اضافهای افتاد که طی سالها جمع شده بود. جمعه بود و از آنجایی که سرما فرصت بیرون رفتن به ما نداده بود، بچهها حوصلهشــان ســر رفته بود. ناگهان فکری به ذهنم رســید. قوطی دکمههــای اضافه را از کنار وســایل خیاطی برداشــتم و روی دو تکــه پارچه نقاشــی ماهی ســادهای کشــیدم. دســت هر کــدام از بچهها پارچــه را دادم و گفتــم بیاییــد بــا دوختــن دکمه شــکم ماهیها را پــر کنیم. خوشــبختانه فعالیت برای بچهها جالب بود. تعداد دکمههای دوخته شــده از ده که گذشــت، اعتماد به نفس بچهها بــاال رفــت. آخــر شــب قبل از خــواب، وقتی فاطمه داشــت با عمویــش تلفنی حرف میزد بــه او قول داد کــه به او هم دوختن دکمه یاد بدهد. وقتی داشت این را میگفت احساس کردم چشمانش برق کوچکی زد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.