درد اگر مشترک باشد

Vizhenameh - - News -

نــگار، بیقــرار و آشــفته از مراســم چهلــم دایــی بــه خانه آمــد. مانتو و شــال مشکیاش را درآورد و روی تخت گذاشت. خسته، خاک آلود. حس میکرد آن قدر گریسته که حاال خشک خشک است. اما تمایلی به نوشیدن نداشت. فکرش اصاً قد نمیداد به این که برود برای خودش چیزی بیاورد و بنوشد. کی باورش میشــد؟ درســت همان روزی که تســویه حساب ســربازیاش را گرفته و قرار و مدار مراسم نامزدی و عقد و عروسی قطعی شده، دارد بعد از ٣۲ روز به خانه میآید، و آن وقت به همین ســادگی! یک راننده خوابآلود و یــک تصــادف و تمــام! دیگــر نه داییای هســت، نــه مراســمی! و همه آن خاطــرات خــوش کودکــی و نوجوانی نــگار هم، بــا داییای کــه میفهمید و خوش بود و لب همه را به خنده باز میکرد، دود شد و به هوا رفت. آن قدر عصبانی بود که ورد زبانش شده بود: «خیلی بیانصافی دنیا! خیلی! یعنــی یک دقیقــه، اصاً یک لحظــه کافی بود تــا این همه خوشــبختی را از آدم هــا بگیری؟» یاد حمیده افتاد و دلش آتش گرفت. چطور توانســته بود خــودش را راضی کند کــه به خانه حمیده برود؟ خودش هم نمیدانســت. فقط این جمله در ذهنش تکرار میشــد که دایی حسین اگر زنده بود، حتماً میخواست که او در این روزهای داغدیدگی به دیدار نامزدش برود و تسکین دل دردمندش باشد. رفتــه بود پیشــش و دقایق طوالنــی، بیهیچ حرفی، در آغوش هم گریســته بودنــد. بعد نشســته بودند و یــک چای نبات باهم نوشــیده بودند و حمیده کتابی را که هفته پیش از حسین هدیه گرفته بود نشانش داده بود: «مهمانی چــه زود تمام شــد» و هر دو با تکرار اســم کتاب باز زده بودنــد زیر گریه. نگار ویدیوی کوتاهی را که دو ماه پیش موقع تولد حسین ضبط کرده بودند باز کرد و باز هر دو، از دیدن اداها و شوخی هایش همزمان با چهره اشکبار خندیده بودند و وقتی نگار داشت خداحافظی میکرد، همدیگر را سخت در آغوش فشرده بودند و از هم قول گرفته بودند که مواظب خودشان باشند و باز باهم قرار بگذارند و مرهم دل ســوگوار هم باشــند.... انگار مطمئن بودند که برای آنها اتفاقی مرگبار، شــبیه آنچه که برای حســین افتاده بود، نمیافتد و آنها دوباره خواهند توانســت همدیگر را ببینند و به هم آرامش بدهند. شانه باال انداخت: دنیای بیانصاف! بله او هم میتوانســت همین حاال با یک زلزله، حتی خیلی ضعیف، که باعث افتادن لوســتر اتاق روی سرش میشود، یک پشه که از گوشش وارد مغزش میشود، یک لخته راهگمکرده میان رگهای قلبش یا هر اتفاق پیش پاافتاده یا عجیبی، بمیرد یا به کما برود، و دیگر هیچ امکانی برای دیدار مجدد با حمیده نداشته باشد. بلند شد تا به حمیده زنگ بزند. این دنیای ناامن را فقط میتوان در کنار همدیگر تحمل کرد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.