غمی در آغوش تو

Vizhenameh - - News - سکانسهای دیده نشده فرنوش صفویفر روانپزشک

بــه نظــرش مضحــک میآمــد کــه در ســن ۲٣ ســالگی، بلند شــده آمــده خانه مادربزرگــش. امــا حس میکرد چــارهای ندارد. مــادرش با هر مــدل «قهر کردن و خانــه مامانم رفتن» مخالف بود و آن را لوسبازی میدانســت. از طرف دیگر، احســاس نیاز شــدیدی میکرد که کســی به مهربانی و نرمی مادربزرگ، کنارش باشــد و حرفهایش را گوش کند. گیج و ســردرگم بود. هم به پیمان حق میداد که تحت فشار مسائل مالی و کاریاش، بیحوصله و بداخالق باشد، آن هم وقتی که تازه ٣ ماه بود که مادرش را از دســت داده بود، هم به خودش، که واقعاً کاســه صبرش لبریز شده بود و نمیدانست با این مرد به هم ریخته و کمطاقت چه کند. زنــگ خانــه مادربزرگ را که زد، رفت ســراغ گوشــیاش، چون میدانســت طول میکشد تا مادربزرگ بخواهد در را باز کند. اول مرور عکسهای قدیمی. آن قدر دلش سوخت که پوشه گالری را خیلی زود بست. چقدر باهم خوب بودند، چقدر پیکنیک رفته بودند، چه دو نفری و چه با دوستها و فامیل. با اینکه الناز اخالق خودش را میشــناخت، اینکه زودرنج و حســاس بود، اینکه مدام مینشســت و اتفاقــات ناجــور توی دورهمیها را چندیــن و چندباره مرور میکــرد و توی دلش حرص میخورد، باز هم کل خاطرات برایش معنای خوبی داشت. همیشه کافی بــود ۰١ دقیقــه حتی کنار پیمان بنشــیند و درد دل بگوید، تــا همه غم و غصهها و دلخوریها دود شود و به هوا برود. پیمان همیشه آن قدر محکم و قوی بود که او به تکیه کردن به او عادت کرده بود. حتی وقتی با مادرش بگو مگو پیدا میکرد، یا وقتی سرکار با همکارش به مشکل برمیخورد. اما حاال چی؟ بیشتر عصبانی شد. نمیتوانست حا ِل االن پیمان را درک کند. مادربزرگ باالخره در را زد و الناز رفت تو. مثل همیشــه، چای با نقل و شــکرپنیر، تــوی ســینی گــرد کوچک مســی. بــوی بیدمشــک نقلها انــگار کل فضــای خانه مادربزرگ، حتی آغوشش را پر کرده بود. الناز عاشق این بو بود، بوی آرامش، بوی مهربانی بیقید و شرط! بغضش توی بغل مادربزرگ ترکید. «چه غمی تو کشیدهای جانم! گریه کن! غصه زیاد داریم همهمان!» لحن و گرمی صدای مادربزرگ خیلی بیشــتر از حرف هایــی که میزد، روی الناز اثر گذاشــت و آرامش کرد. هنوز هیچی نگفته، مادربزرگ شــروع کرد: «این روزها هــوای آقاپیمانــت روداری که؟ تازه وقتی مراســم تمام میشــود و همه میروند سر کار و بارشان، این بنده خدا میماند و غصه مادرجانش!» الناز آمد که دوباره شــاکی شود و بگوید که خسته شــده آن قدر که هی دلداری داده و درد دل شنیده، که مادربزرگ ادامه داد: «مردها مادرشان را که از دست میدهند، مثل پسربچه میشوند. زنها خوب میدانند این را. دیگر آن مرد قوی همیشگیشان نیستند دخترم. یک کم بیشتر ناز و نوازش میخواهند.» مادربزرگ حرفی را زد که انگار الناز به سختی تالش میکرد نشنود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.