هرس

Vizhenameh - - News - برشی از کتاب

شــاید نوال راســت گفته بود؛ گذشته، از زندگــی آنها پاک نمی شــد. رســول این همه ســال بیخــود با آن جنگیــده بود. آن جــا، زیر آن خاک که داشــت دفنش میکرد، دلش خواســت تمام آن روزها برگردند و همهشــان را طوری که بودند زندگی کنــد؛ طوری که واقعــاً بودند. نه آن طــور تقلبی که خودش ســاخته بود. خواست ســالها برای شرهان عزاداری کند. آن قدر گریه کند که از چشمهایش خون بیاید. خواســت قبل از مردن برود خرمشــهر خانه خرابــش را ببیند، مثل همــه کــه رفتــه بودنــد و دیــده بودنــد. خواســت حاال که قرار اســت بمیرد توی خرمشــهر بمیرد. کنار شــرهان. کنار خانه اش. کنار زندگیاش با نوال؛ که همان روز اول جنگ با پسرش خاک شد و از دست رفت. هرس

نسیم مرعشی

نام کتاب: اسم نویسنده:

ناشر:چشمه

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.