وقتی قصهها برای من زمان خریدند!

Vizhenameh - - News - مادرانه نرگس عزیزی

از چنــد وقــت پیش کــه کتابهای «مــن و بابــام» را برای دخترهــا خریدم، ارتبــاط بچههــا با کتاب وارد ســطح دیگری شــد. تا قبل از آن من و همســرم بــرای بچههــا کتــاب میخواندیم، فعالیتــی که تبدیــل به بخشــی از زندگی روزمره ما شده بود. در کنار آن و بعد از خواندن بیست باره بعضی کتابها، دخترهــا کــه متــن آن کتابها را حفظ شــده بودنــد، آنها را برداشــته و برای خــود کتابها را مــرور میکردند و برخی قســمتها را از حفظ میگفتند. اما کتابهای من و بابام در شرایط خاصی وارد دنیای دخترها شد. ما مشغول اسبابکشــی بودیــم و چنــدان فرصتــی بــرای خواندن کتــاب نداشــتیم. در نتیجه اولین مواجهه دخترها با آن مجموعه بدون واســطه ما بود. خودشان کتابها را در دســت میگرفتند و از روی تصاویر داســتانها را پی میگرفتند. زمانــی بــه خودم آمدم و دیــدم همانطور که دارم وســایل آشــپزخانه را در خانــه جدید میچینم، دخترها بدون صدا گوشــهای نشســتهاند و با کتابها ســرگرم شــدهاند و در این بین نه من را صدا میکنند و نه اعتراضی دارند که حوصلهشان سر رفته ...و از آن زمان به بعد این چند کتاب شدند محبوب دل من. نه فقط برای اینکه ورق زدن آن و خواندن داستانهایشــان لذتبخش است، برای اینکه کمک دست من هستند و برای من زمان میخرند. از بعد از ایــن تجربه، حاال در کتابفروشــیها چشــمم بهدنبال کتابهــای تصویری یا کمیک اســتریپ اســت. چرا که میبینم که این ســبک کتابهــا میتوانند به قدر سیدی کارتون و برنامههای کودک تلویزیون بچهها را سرگرم کنند و در عین حال بسیاری از مشکالت آنها را ندارند. ایــن هفتــه بــا دخترهــا فعالیتــی را انجام دادیــم کــه از دید آنهــا چیزی از جادو کم نداشــت اما خب از دید ما آدم بزرگها اتفاق ســادهای بر مبنای واکنشهــای شــیمیایی بــود! روز شــنبه با کمی عجلــه و بیدقتــی از مغازه کنار خانه، ســه تا شــیر نایلونی خریدم و دقت نکردم که تاریخ روی آنها را چــک کنم. فــردای آن بود که نگاهم به تاریخ روی شــیرها افتاد و فهمیدم تاریخ انقضای آنها یکشنبه است و زمان زیادی برای مصرف آنها نمانده. خالصــه دخترها را صدا کردم و با ســادهترین شــکل ممکــن و به مدد چند قاشــق ســرکه، با همدیگر پنیر درست کردیم. وقتی ســرکه را داخل شیر در حال جوشــیدن ریختم و شــیر برید، چهره بچهها دیدنی بود! چشمهایشان برق میزد و دهانشــان باز مانده بود. البته باید اعتراف کنم که هرچه بخش درســت کردن پنیر برایشــان جذاب بود، طعم آن به ذائقهشــان خوش نیامد! اما به هر صورت که تجربه خوبی بود، بویژه که بعدتر دیدم در زمان صحبت با یکی از دوستانشان، داشتند ماجرای درست کردن پنیر را با آب و تاب فراوانی تعریف میکردند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.