همه چیز خوب بود اگر...

Vizhenameh - - News - سکانسهای دیده نشده فرنوش صفویفر روانپزشک

مگر بهتر از این هم میشد؟ همسر ایدهآلی داشت که هر مردی آرزوی داشتنش را داشت؛ زیبا، مهربان، باعرضه، خوشصحبت. پسر سه سال و نیمهاش هم مایه حسرت همه بود؛ مؤدب، باهوش و تروتمیز. کار مهندسیاش در شرکتی بود که با وجود مشکات اقتصادی، همچنان سرپا بود و اوضاع او هم بد نبود. خانه و ماشین هم در حدی داشتند که احساس نیاز به چیزی بهتر نداشته باشند. بــا این همه، چیــزی در وجود بهمن بود که نمیگذاشــت لذت ببــرد. از میهمانی، از مسافرت، از بودن در جمع دوستداشتنی خانواده، از تفریحات حاال دیگر تکراری با دوستان، از هیچ کدام لذت نمیبرد. تنهایی که از همه فاجعهبارتر بود. آن قدر به این در و آن در میزد که چه بکند و چه نکند، که آخر پناه میبرد به کارهای شرکت، یا دیدن ســریالهایی کــه حالش را به هم مــیزد و وانمود میکرد بشــدت راغب دنبال کردن آنهاســت. احســاس میکرد یک موجود مرده، مثل جســدی، در درونش راه میرود، غذامیخورد،کارمیکند،بدوناینکهواقعاًبتواندبادنیایاطرافشارتباطبرقرارکند. افســرده بود؟ دیوانه شــده بود؟ با این همه امکانات و خانواده و دوســتان همراه و همدل؟ چه شــده بــود؟ آیا اینها را نمیدید؟ حتی یک بار همســرش را مجبور کرده بود که باهم بروند پیش مشاور روانشناس، اما او هم خندیده و چیزی گفته بود از جنس اینکه «خوشــی زیر دلتان زده آقا!» اما خوشــی زیر دلش نزده بود. تمام وجودش را تهی میدید و یکسره درد. دلش میخواست بتواند لذت ببرد، فریاد بزند، اعتراض کند، حتی دعوا راه بیندازد، اما نمیتوانست. فلج شده بود و همزمان درد میکشید از این ناتوانی. تا اینکه باالخره آن «اتفاق» افتاد. به عادت معمول حدود یازده صبح یک زنگ به خانمش زد برای صحبتهای همیشگی. با اندکی دلزدگی، اما با خوشخلقی همیشــگیاش، گوشــی را برداشت و شماره را گرفــت. جواب نگرفت، دوباره و دوباره. کم کم داشــت نگران میشــد. «یعنی چی شده؟» ولی باز توجیه کرد که شاید جایی رفتهاند و گوشی را خانه جا گذاشته اســت. تا اینکه باالخره جواب داد: «ای وای ببخشید. من یک دقیقه رفتم پایین. مأمور پست آمده بود بستهای را تحویل بدهد، اما زود برگشتم چون سهیل توی خانه تنها بود» ولی بهمن جملههای آخر را نشــنید. در طوفانی از خشــم، سدی که انگار باز شــده بود و ســیابی که به جانش حملهور شــده بود، نفهمید چطور پرید توی آسانســور و دیوانهوار خودش را تا خانه رساند. «کو؟ کجاست سهیل؟» شادی ناباورانه به همسر مؤقر و متشخصاش خیره مانده بود که چطور از خشم میغرید و بهدنبال بچهای میگشت که او را «قربانی» و «بدبخت» و «رهاشده» مینامیــد. شــادی علت ایــن واکنش عجیــب و غیرطبیعی بهمــن را اصاً درک نمیکرد. شــاید این کودک قربانی، بدبخت و رهاشــده، کســی جز خــود بهمن در کودکیاش نبود، که تجربهاش از ده دقیقه غیبت مادر، به منزله مرگ او و رها شدن و قربانی شدن بود و حاال همین تکه مرده و بدبخت و قربانی شده بود که در او باقی مانده بود و نمیگذاشت او زندگی کند و طعم خوشبختی را درک کند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.