پیامآور آریایی ؛ جاویدان تاریخ

Amordad Weekly Newspaper - - صفحه اول - گزارش پوروچیستارستمی

به مناسبت پنجم دیماه، سالروز درگذشت اشوزرتشت

بامــداد آدینه بــود. بیرمقــی و بیروحی آدینههای هر هفته را داشــت ولی افزون بر آن با ســکون و ســکوت ویژهای نیز همراه بود. پنجم دیماه بود و میبایست برای آیین درگذشت اشوزرتشت به آرامگاه قصرفیروزه میرفتیــم. پیــش از رفتن بــه آرامگاه در تاالر خســروی برای درگذشت اشوزرتشت پیامبر آریایــی آیین جشــنخوانی برگزار میشــد. در این آیین، زرتشــتیان گردهم میآیند و با باشــندگی موبدان بخشهایی از اوستا را میخوانند و به ستایش و نیایش اهورامزدا میپردازند. من‌و‌مادرم،‌عــود،‌گالب‌و‌بوی‌خوش‌را‌ برداشــتیم‌و‌روسری‌های‌ســفید‌خود‌را‌به‌ سر‌کردیم.‌کتاب‌دینی‌خود‌را‌نیز‌برداشتم‌ تا‌شــاید‌بتوانم‌در‌فرصتی‌مناســب‌برای‌ آزمون‌دینی‌فردا‌در‌مدرســه‌آماده‌شــوم.‌ در‌اتوبوســی‌که‌به‌سوی‌آرامگاه‌می‌رفتیم‌ کتــاب‌دینی‌را‌ورق‌زدم‌و‌به‌زندگی‌نامه‌ی‌ اشوزرتشت‌ رسیدم.‌ «اشوزرتشــت‌ در‌ روز‌ خــورداد‌ از‌ مــاه‌ فروردین‌(ششــم‌فروردین‌‌خورشیدی)،‌در‌ کنار‌دریاچه‌ی‌چیچســت‌به‌دنیا‌آمد.‌مادر‌ اشوزرتشــت‌دوغدو‌از‌دودمــان‌فراهیم‌‌و‌ پدر‌وی‌پورو َشســب‌از‌دودمان‌اســپنتمان‌ بود.‌همســر‌اشوزرتشت،‌هووی‌نام‌داشت.‌ ُه ُووی‌دختر‌ َفرشوشــ َتر،‌وزیر‌کی‌گشتاسب‌ شــاه‌کیانــی‌بــود.‌ای َسد‌واســ َتر،‌اُر َو َتدنَر،‌ خورشــید ِچهر‌پســران‌اشوزرتشت‌و‌ ِف ِرنی،‌ تریتــی،‌پوروچیســتا‌دختران‌اشوزرتشــت‌ بودند.‌وی‌پس‌از‌77‌ســال‌چشــم‌از‌این‌ جهان‌ فرو‌ بســت.‌ "توربراتور"‌ پایان‌بخش‌ زندگانــی‌پر‌از‌نور‌و‌راســتی‌اشوزرتشــت‌ اسپنتمان‌ شد.» آرامــگاه‌قصرفیــروزه‌را‌از‌دور‌و‌پشــت‌ شیشــه‌های‌اتوبــوس‌دیدم.‌ســفید‌بود‌و‌ ســرد‌ولی‌اســتوار.‌گل‌های‌بســیاری‌در‌ جلوی‌ورودی‌آرامگاه‌فروخته‌می‌شــدند‌تا‌ بازدیدکنندگان،‌این‌گل‌ها‌را‌بر‌سر‌آرامگاه‌ درگذشتگان‌ خود‌ بگذارند. زمانی‌که‌به‌ســوی‌آرامگا ‌ههای‌درگذشتگان‌ می‌رفتیــم،‌مــادرم‌از‌پنجــم‌دی‌مــاه،‌روز‌ درگذشــت‌اشوزرتشت‌م ‌یگفت:‌«در‌این‌روز‌ شــماری‌از‌زرتشتیان،‌مرد‌و‌زن،‌پیر‌و‌جوان‌ به‌قصرفیروزه‌م ‌یروند‌و‌با‌اوستاخوانی‌برای‌ روان‌درگذشتگان‌خود‌از‌پروردگار‌برای‌روان‌ آن‌ها‌طلب‌آمرزش‌م ‌یخواهند.»‌ دیدم‌از‌شــیون‌و‌زاری‌بر‌ســر‌آرامگاه‌های‌ درگذشــتگان‌ خبــری‌ نیســت.‌ برپایــه‌ی‌ آموزه‌هــای‌دین‌زرتشــتی‌شــیون‌و‌زاری‌ برای‌درگذشــتگان‌نکوهیده‌شــده‌است‌و‌ اشوزرتشــت‌همگان‌را‌به‌شــاد‌و‌شادی‌آور‌ بودن‌فرا‌می‌خواند.‌آمــوزه‌ی‌کتاب‌دینی‌ام‌ را‌در‌این‌بــاره‌به‌یاد‌آوردم.‌در‌هات‌84‌بند‌ 7‌گاتها‌آمده‌است:‌«خشم‌و‌نفرت‌را‌از‌خود‌ دور‌کنیــد‌و‌اجازه‌ندهید‌اندیشــه‌هایتان‌به‌ خشونت‌و‌ســتم‌گرایش‌پیدا‌کند.‌به منش‌ پاک‌و‌مهر‌و‌محبت‌دلبســتگی‌نشان‌دهید.‌ رادمردان‌ پاک‌سرشت‌ برای‌ گسترش‌ راستی‌ و‌درســتی‌پیوند‌اســتوار‌خواهند‌ساخت‌و‌ هواخواهان‌راســتی‌را‌به‌ســوی‌بهشــت،‌ جایــگاه‌تو‌ای‌اهورا‌که‌منزلگه‌راســتان‌و‌ پاکان‌است،‌رهبری‌خواهند‌کرد.» در‌راه‌با‌موبدی‌همراه‌شدیم‌و‌او‌درباره‌ی‌ ایــن‌روز‌گفت:‌«زرتشــتیان‌در‌این‌روز‌به‌ روان‌پاک‌اشوزرتشــت‌اســپنتمان‌پیام‌آور‌ آریایــی‌درود‌می‌فرســتند‌و‌برای‌شــادی‌ روان‌درگذشــتگان‌خود‌اوســتا‌می‌خوانند.‌ روشــن‌کردن‌آتــش‌و‌ریختن‌بوی‌خوش‌ روی‌آن،‌بریــدن‌میوه‌ها‌و‌در‌آمیختن‌بوی‌ عود‌و‌میوه‌بر‌سر‌جایگاه‌های‌خاک‌سپاری‌ از‌آیین‌هــای‌ویژه‌ی‌درگذشــتگان‌و‌برای‌ گرامی‌داشت‌یاد‌آن‌هاست.» در‌آرامگاه‌قصرفیروزه‌به‌جس ‌توجوی‌آرامگاه‌ نزدیــکان‌می‌رویم‌ولی‌در‌اینجا‌و‌به‌ویژه‌در‌ این‌روز‌گا ‌مهــا‌قدرت‌ندارند‌و‌به‌دشــواری‌ به‌سوی‌ســن ‌گهای‌ســرد‌آرامگاه‌برداشته‌ م ‌یشوند.‌هر‌چه‌هم‌خودت‌را‌پوشانده‌باشی،‌ آ ‌نجا‌احســاس‌ســرما‌م ‌یکنی‌و‌در‌درونت‌ کمبود‌چیــزی‌را‌حس‌م ‌یکنی؛‌چیزی‌که‌تو‌ را‌امروز‌ب ‌یهیچ‌بهانه‌ای‌به‌اینجا‌آورده‌است.‌ ‌مادرم‌چــون‌آموزگار‌دینی‌بــود‌با‌همان‌ حــس‌آموزگارانه‌اش‌از‌اشوزرتشــت‌گفت؛‌ از‌یــار‌و‌پســرعموی‌او‌«میدیومــاه»‌که‌ ســخنانش‌ را‌ پذیرفــت.‌ از‌ فرشوشــتر‌ و‌ جاماســب،‌وزیران‌کی‌گشتاســب‌‌گفت‌که‌ از‌نزدیک‌تریــن‌یاران‌اشوزرتشــت‌بودند.‌ برایــم‌از‌آیین‌درگذشــت‌اشوزرتشــت‌و‌ گردهمایــی‌زرتشــتیان‌در‌پنجــم‌دی‌ماه‌ گفت؛‌از‌نیایش،‌همازوری‌زرتشــتیان،‌برپا‌ کردن‌آتش‌و‌بــه‌راه‌انداختن‌بوی‌خوش،‌ خوردن‌وردرین(:خوراکی‌های‌روی‌سفره‌ی‌ آیینی)‌و‌آش‌که‌همازور‌شــدن‌زرتشتیان‌ در‌ایــن‌آیین‌اســت‌و‌گرامی‌‌داشــتن‌یاد‌ اشوزرتشت‌ و‌ همه‌ی‌ درگذشتگان. با‌مادرم‌بر‌ســر‌آرامگاه‌درگذشتگان‌رفتیم‌ و‌با‌روشــن‌کردن‌عــود‌و‌برپا‌کردن‌بوی‌ خوش،‌ بــرای‌ درگذشــتگان‌ روانشــادی‌ خواســتیم.‌پختن‌آش‌به‌یاد‌درگذشتگان‌از‌ دیگر‌بخش‌های‌آیین‌این‌روز‌است.‌پس‌از‌ خواندن‌اوســتا‌و‌نیایش‌با‌خوردن‌آش،‌بار‌ دیگر‌در‌همازوری‌این‌آیین‌شرکت‌کردیم. کتاب‌دینی‌ام‌را‌به‌دست‌گرفتم‌و‌به‌گوشه‌ای‌ از‌آرامگاه‌رفتم‌تا‌بهتــر‌بتوانم‌تمرکز‌کنم‌ و‌ تصویری‌ پررنگ‌تر‌ از‌ اشوزرتشــت‌ را‌ در‌ یــاد‌بیاورم.‌با‌اینکه‌عقربه‌ها،‌ســاعت‌یک‌ پس‌از‌نیمروز‌را‌نشــان‌مــی‌داد‌ولی‌هنوز‌ هیاهــو‌و‌جمعیت‌بســیاری‌در‌قصرفیروزه‌ مــوج‌می‌زد.‌بــاالی‌هر‌آرامگاه‌کســی‌را‌ می‌دیدم‌کــه‌خیره‌به‌عکس‌یا‌نوشــته‌ی‌ آرامــگاه‌ بــود.‌ گویــی‌ در‌ جســت‌وجوی‌ تصویری‌از‌پیش‌برای‌چند‌لحظه‌چشــمان‌ خــود‌را‌می‌بســت‌و‌بــا‌اوســتاخوانی‌به‌ درگذشته‌ی‌ خود‌ روانشادی‌ می‌فرستاد. آوای‌ اوســتاخوانی‌ موبــدان‌ از‌ بلندگوهای‌ آرامگاه‌شــنیده‌می‌شــد‌اما‌با‌ایــن‌وجود‌ آرامــش‌عجیبی‌بر‌آن‌جــا‌حکم‌فرما‌بود.‌در‌ تاالر‌آرامگاه‌موبدان‌ســرگرم‌خواندن‌اوستا‌ برای‌ درگذشتگان‌ بودند.‌ شــمار‌ بسیاری‌ از‌ زرتشــتیان‌هنوز‌به‌آرامــگاه‌می‌آمدند‌تا‌با‌ اوستاخوانی‌به‌دیدار‌درگذشتگان‌خود‌بروند‌ و‌این‌گونه‌یاد‌اشوزرتشت‌را‌گرامی‌بدارند. مــادرم‌را‌دیدم‌کــه‌آرام‌بر‌ســر‌آرامگاه‌ یکی‌از‌نزدیکان‌نشســته‌و‌به‌اندیشه‌فرو‌ رفته‌بود.‌به‌کتاب‌دینی‌برگشــتم‌تا‌برای‌ آزمون‌فردا‌آماده‌شوم.‌آزمون‌دینی‌فردا‌با‌ آزمون‌های‌دیگر‌فرق‌داشــت.‌این‌بار‌شاید‌ می‌توانســتم‌اشوزرتشــت‌و‌دین‌بهی‌را‌در‌ 51‌سالگی‌ام‌بهتر‌از‌پیش‌به‌تصویر‌بکشم.‌ دین‌بهی،‌دین‌اشویی‌و‌راستی‌است؛‌دینی‌ است‌که‌اشوزرتشــت‌پیامبر‌آن،‌مردم(زن‌ و‌مــرد)‌را‌آزاد‌در‌گزینــش‌دین‌دانســت.‌ «ای‌مردم‌ایــن‌حقیقت‌را‌به‌گوش‌هوش‌ بشنوید‌و‌با‌اندیشــه‌ای‌روشن‌و‌ژرف‌بینی‌ در‌آن‌هــا‌بنگرید.‌هر‌زن‌و‌مرد،‌خود،‌میان‌ راه‌نیک‌و‌بــد،‌بهترین‌را‌برگزیند.‌پیش‌از‌ فرارسیدن‌روز‌واپســین‌همه‌بپاخیزید‌و‌در‌ گسترش‌ آیین‌ راستی‌ بکوشید.» نگاهــم‌از‌کتاب‌دینی‌بــه‌زوج‌تازه‌ازدواج‌ کرده‌ای‌چرخید‌و‌هاتــی‌از‌گاتها‌را‌به‌یاد‌ آوردم‌که‌در‌آن‌اشوزرتشــت،‌جاماســب‌را‌ برای‌ پوروچیســتا،‌ کوچک‌ترین‌ فرزند‌ خود‌ برگزیده‌بــود:‌«اینک‌تو‌ای‌پوروچیســتا،‌ جوان‌ترین‌دختر‌زرتشــت،‌از‌روی‌پاکی‌و‌ راســتی‌و‌نیک‌منشــی،‌جاماسب‌را‌که‌از‌ راســت‌کرداران‌ و‌ پشــتیبانان‌ آیین‌ راستی‌ اســت،‌برای‌تو‌برگزیده‌ام.‌پس‌اکنون‌برو‌ و‌در‌این‌بــاره‌بیندیش‌و‌خــردت‌را‌راهنما‌ قرار‌داده‌و‌پس‌از‌پذیرفتن‌به‌اجرای‌آیین‌ سپندینه‌ی‌ ازدواج‌ بپرداز.» زمانی‌کــه‌ســخن‌از‌مرگ‌و‌خاک‌ســپاری‌ مــردگان‌در‌آرامگاه‌م ‌یشــد،‌ناخــودآگاه‌به‌ اندیشــ ‌هی‌پاداش‌یا‌پادافــره‌کارهای‌خود‌ فرو‌م ‌یروم.‌اشوزرتشــت‌برای‌نخستین‌بار‌در‌ آموز ‌ههای‌خود‌از‌بهشت‌و‌جهنمی‌معنوی‌یاد‌ کرده‌است؛‌بهشت‌و‌جهنمی‌که‌روشنفکران‌ امروزی‌به‌آن‌باور‌دارند‌و‌در‌گاتاها‌از‌آن‌یاد‌ شده‌است.‌بهشــت‌همان‌آسودگی‌اندیشه‌و‌ وجدان‌و‌دوزخ‌همان‌ناراحتی‌اندیشه‌و‌عذاب‌ وجدان‌است.‌در‌این‌اندیش ‌هها‌بودم‌که‌به‌ناگاه‌ زنی‌جهاندیده‌را‌دیدم‌که‌به‌دشواری‌کول ‌های‌ را‌به‌دوش‌م ‌یکشــد.‌به‌یاری‌او‌شتافتم.‌در‌ مســیر‌گله‌م ‌یکرد؛‌از‌اینکه‌یاد‌اشوزرتشت،‌ پیامبــر‌آریایی‌این‌روزها‌کمتر‌در‌رســان ‌هها‌ گرامی‌داشته‌م ‌یشــود.‌م ‌یگفت‌اشوزرتشت‌ به‌ راســتی‌ همچــون‌ نامش‌ اشو(:راســت)‌ بــود‌و‌ســخنان‌اندیشــ ‌هبرانگیز‌او‌همچون‌ اندیشــ ‌هی‌نیک،‌گفتار‌نیــک‌و‌کردار‌نیک‌ امــروزه‌در‌همه‌جا‌کاربردی‌و‌را ‌هگشاســت‌ ولی‌امروزه‌از‌او‌در‌کمتر‌جایی‌یاد‌م ‌یشــود‌ و‌رســان ‌هها‌و‌مسووالن‌از‌آموز ‌ههای‌او‌کمتر‌ به‌زبان‌می‌آورند. به‌پایان‌راه‌که‌رســیدیم‌بــا‌گفتن‌جمله‌ای‌ از‌من‌جدا‌شــد؛‌جمله‌ای‌که‌پس‌از‌گذشت‌ این‌ســال‌ها‌هنوز‌به‌یــاد‌دارم.‌«تو‌بکوش‌ که‌سوشیانس(:سودمند‌و‌سودرسان)‌زمانه‌ی‌ خود‌شــوی‌و‌جهان‌را‌به‌سوی‌پیشرفت‌و‌ آبادانی‌ببری.‌در‌این‌راه‌اشــا‌را‌پیشه‌کن‌و‌ از‌هر‌کژی‌و‌ناراستی‌دور‌بمان؛‌همان‌گونه‌ که‌اشوزرتشت‌اسپنتمان‌را‌آرزو‌بود.» (شناسه: )35572

فرتور باال: آیین جشنخوانی درگذشت اشوزرتشت در تاالر ایرج ، فرتور پایین: آرامگاه قصرفیروزه - فرتورها از همایون مهرزاد

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.