اسکندر در تاریخ یونانی و تاریخ شاهنامه

Amordad Weekly Newspaper - - صفحه اول -

در نــگاه ایرانــی اســکندر در دو چهــراد به نمایــش داده شدهاســت، چهرهی نســخت -که بیشــتر برآمده از نوشــتههای مزَدَیسنی برشــمرده میشود- وی را گجستهای میداند کــه بنمایههای ایرانی را به نابودی کشــیده و مرد تبهکاریاســت. چهــراد دوم ولی او را چون یــک قهرمان میداند و در ستایشــش، اســکندرنامهها به نظم درآمدهاند. با این همه، در این جســتار آهنگ پرداختن به همهی این قهرمانپردازیها نیســت، در اینجا کوشــش خواهد شــد تا سنجشی میان اسکندر تاریخی و اســکندر به تصویر درآمده در «شاهنامهی فردوسی» انجام پذیرد. داســتان اســکندر از آنجا آغاز میشــود که جنگی میان «داراب» و «فیلقوس» شــاه روم درمیگیــرد. این دو چهــره تاریخیاند، داراب همخوانــی با داریوش بــزرگ دارد و فیلقوس نیز همان «فیلیپوس» یا «فیلیپ دوم» اســت. البته روم یادشده در شاهنامه با سرزمینهای زیر فرمان فیلیپ همخوانی ندارد. روم در نگاه ایرانی اشاره به ســرزمین آناتولی و گرداگردش دارد، بهتقریب برابر با کشور کنونی ترکیه؛ حال آنکه ســرزمینهای زیر فرمان فیلیپ دربرگیرندهی بخشهایــی از جنــوب بالکان و شــهرهای یونانــی بود. نبردی هم که در شــاهنامه از آن سخن میرود میتواند همانندی با «اتحادیهی کورنت» داشته باشد. فیلیپ این اتحادیه را میان دولتشــهرهای یونانی پدید آورد و خود رهبر آن شــد و آماج این همپیمانی هم، آغاز نبرد با ایرانیــان بود. ولی پیش از آنکه فیلیپ جنگ را بیاغازد ترور شــد و پسرش اسکندر کار او را بر گرده گرفت. تناقض دیگر میان زمان داریوش سوم و فیلیپ دوم است، داریوش در ۶۸۴ پیش از میالد درگذشت، در این زمان هنوز فیلیپ زاده نشــده بود. داریوش بزرگ همروزگار آمونتاس یکم بــود که در جریان لشکرکشــی داریوش به بالکان و ســکائیه، ایــن آمونتاس به فرمان ایرانیان گردن نهاد و پادشاهی کوچک مقدونیه خراجگزار ایرانیان شد. در شاهنامه هم فیلقوس که از داراب شکســت میخــورد و به فرمان او گردن مینهد. آیا این داستان شاهنامه بازتابی از سر سپردن نیای فیلیپ به دست داریوش بزرگ است؟! باری؛ در شاهنامه، فیلقوس دختر خود «ناهید» را به همســری داراب در میآورد، ولی داراب چون بوی ناخوشــی از دهان ناهید مییابد، از او دلچرکین میشــود و وی را به سوی پدر میراند، بیآنکه بداند ناهید آبســتن اســت. ناهید در دربار پدر اســکندر را میزاید و پس از مرگ فیلقوس اســکندر به جانشــینیاش میرســد. از دیگرســو داراب هــم زنی دیگر میگیرد و آن زن پســری میزاید که «دارا» نام میگیرد و جانشین داراب میشود. این دارا برابر با داریوش ســوم است، که البته در تاریخ پســر داریوش بزرگ نیست و نوادهی اوست. برپایهی این داســتان، دارا و اســکندر برادر ناتنیاند و اسکندر نیز ایرانی است و پسر بزرگ داراب بود که این گونه، بدو حق شــاهی هم میبخشد. ولی چند تناقض تاریخی دیگر هم میان این گزارش شاهنامهای و همخوانیاش بــا تاریخ یونانی دیده میشــوند. برای نمونه، نام راســتین مادر اسکندر «اُلَمپیا» (اُلومپیاس) بوده که در شاهنامه «ناهید» آمده است. دیگر آنکه فیلیپ پدر اســکندر بود و نه پدربزرگش آنگونه که در گزارش شاهنامه آمده؛ البته در شاهنامه، هوشــمندانه این مساله چنین توجیه شده اســت که تبار اسکندر پنهان داشته شده بود و «سکندر پســر بود و قیصر پدر». از این رو، در نوشــتهی خاورزمینــی نیــز، فیلیپ را پدر راستین اســکندر میانگاشتند. مورد دیگر تناقض اختالف ســن دارا و اســکندر است. شــاهنامه آشــکارا میگوید که دارا «ِز فرزنِد ناهید کهتر بود به سال»، ولی ما میدانیم که داریوش سوم دستکم بیست سالی بزرگتر از اسکندر بودهاست! دریغ است که یک نکته درباره رابطهی المپیا و فیلیپ و همانندیاش با داســتان شاهنامه بازگو نشــود. پلوتارک نوشته است که فیلیپ خوابی شــگرف دربارهی فرزند درون شــکم المپیا میبیند و اینکه گرمای عشق نخستین میان زن و شــوهر پس از بستهشدن نطفهی اسکندر فروکش میکند و این دو به هم سرد میشــوند. این سردی در داســتان پلوتارک، همانندی نغزی با داســتان سرد شدن داراب نسبت به ناهید دارد. بازگردیم به اصل داســتان و دیگر سنجشها میــان اســکندر در نوشــتههای یونانــی و شاهنامهای؛ شاهنامه به درستی از اینکه ارسطو اســتاد اســکندر بود، یاد میکند و او را با نام «اَِرسطاطالِس» میخواند. خوانش ارسطاطلس به اصل یونانی این نام )Ἀριστοτέλης( هم نزدیکتر است. ولی دربارهی نبردهای اســکندر و دارا؛ روایت شــاهنامه گذرا اســت. بهانهی ایــن نبرد در شــاهنامه، باجخواهی دارا است. دربارهی روند نبردها هم به گســتردگی ســخن گفته نشده اســت. با این همه، همان نوشــتههای گذرا نیــز دارای همخوانیهای تاریخی هســتند، ولــی ریزپردازیهایی چون دیــدار او و دارا با مستندات تاریخی سازگار نیست و حتا تناقض دارد، بهویژه آنجا که اســکندر به شاه ایران میگوید که سر جنگ با او را ندارد، حال آنکه میدانیم داستان وارون این بودهاست. دربارهی شمار نبردهای داریوش و اسکندر، فردوسی به درستی شمار آنها را سه تا آوردهاست، که البته منظور جنگهای اصلی میان اسکندر و ارتش ایران است و نه جنگهای فرعی. جزئیاتی هم مانند تســلیم عراق و رهایی از آزار اسکندر در شاهنامه هم، از تسلیم بابل یاد دارد. دربارهی رویداد مرگ دارا هم شاهنامه گزارش کمابیش درســتی دارد جز آنکه خائنــان بدو را که در تاریخ آنان را با نامهای «نبرزن» و «بسوس» میشناســند، موبدانی به نامهــای «ماهیار» و «جانوســپار» شناساندهاســت. دیگر آنکه در صحنهی مرگ دارا در شــاهنامه، اسکندر بر بالین او اســت، حال آنکه در گزارشهای

روی هم رفته، اسکندری که شاهنامه از او یاد کرده، آمیزهای اســت از اسکندر تاریخی و ذوالقرنین استورهای. این اسکندر برای رسیدن به پادشــــاهی برحق است و شایسته، چــه که هم خون شــاهان دارد و هم ایرانی است. با اینکه رومی است از کودکی زبان «پهلوانی» آموخته اســت. یکتاپرست است و نه چون اسکندر تاریخی پیرو خدایان یونان باستان. ستودنی است و از همه بزههایی که اسکندر تاریخی انجام داده بود، چه کشتار و چه به بردگی گرفتن زنان و کودکان دامنش پاک است. آنچنان عزت نفسی دارد که از خوردن آب حیوان که در دسترسش بود، میگذرد.

یونانی، داریوش سوم در کنار یکی از سرداران اسکندر جان سپرد و خود اسکندر اندکی پس از جانباختن داریوش ســر رسید. مورد دیگر، پیمان زناشــویی اســکندر با دختر دارا است، البته در شــاهنامه نام این دختر «روشــنک» آمده که درست نیســت، زیرا که روشنک، با این که همسر اسکندر شد، ولی دختر داریوش نبود، بلکه او دختر «اُکسیارتِس» (اوکسیارت/ َوخشاَرد) شهرببان(:ســاتراپ) بلخ به شمار میآمد. نام دختر داریوش که اســکندر به زنی گرفت، «استاتیرا» بود. فردوسی زمان پادشــاهی اسکندر را ۴۱ سال مینویسد. این تاریخ با کل زمان پادشاهی او از ۶۳۳ تا ۳۲۳ پیــش از میالد نزدیکی دارد. دربارهی دیگر کشورگشــاییهای اســکندر، شــاهنامه از فردی بــه نام «کید»، پادشــاه «َقّنوج» (شــهری در نزدیکــی رود گنگ در هندوستان) ســخن میراند و تسلیم شدن او؛ بهاحتمــال این کید یادآور پادشــاهان محلی هندیای بــوده که در گنداره و تاکســیال بر فرمان اسکندر گردن نهادند. نبرد پس از آن اسکندر در شاهنامه، با پادشاهی به نام «فور» اســت که برابر با «پوروس» در بنمایههای تاریخی یونانی است. با این تفاوت که فور در شــاهنامه در جنگ کشته میشود ولی پوروس تاریخی را اسکندر میبخشد. داســتان پیشــروی اســکندر در هندوستان با شکســت فور به پایان میرســد و ســپس کشورگشــای مقدونی به زیارت کعبه میرود و در عربســتان فرزندان اسماعیل را پیشوایی میدهــد و آنگاه آهنــگ مصــر میکند، و دیگربار به «شــهر برهمنان» میرود، سپس از آنجــا از دریایی ژرف میگذرد و به حبشــه میرسد. پس از آن به «شهر نرمپایان» میتازد که مردمانی نخستینوار میزیستند و برهنه و بیجنگافزار بودند و ابزار نبردشان، تنها پرتاب سنگ گزارش شده اســت. او آنان را شکست میدهــد و اژدهایی را نیز میکشــد. آنگاه به «شــهر هروم» میرود که شهریاســت که همهی باشندگان آن زنانند. نام هروم در پارســی میانه برابر «روم» است، ولــی نظامی گنجــوی هروم را نام پیشــین «بــردع» (در جمهوری آذربایجــان کنونی) میشناساند. ولی توصیف شاهنامه از این شهر یادآور شهر افسانهای آمازونهاست، شهری که همهی باشندگانش زنانی رزمجویند و مردی را بدانجا راه نیست. توصیفهای شاهنامه نیز از این زنان یادآور آمازونهاست، زنانی که سوی راستشان چون زنان است، ولی «سوی چپ به کردار جوینده مرد/که جوشن بپوشد روز نبرد». پس از آن اســکندر به ســوی باختر میرود تــا به ســرزمین مردانی بــا روی زرد و موی ســرخ میرســد. آنگاه به همراه «خضر» به جســتوجوی «آب حیوان» میپردازد و خضر از آن آب مینوشد و جاودانه میگردد. از دیگر کارهای اســکندر در شــاهنامه، ساخت «سد یأجوج و مأجوج»، لشکرکشی به چین و سند، ســپس آمدن به بابل و مردن او در این شهر است. و پر آشکار اســت که جز بخش پایانی آمدن به بابل و مرگش در این شهر، هیچ یک از رویدادهای پس از لشکرکشی به هندوستان اســکندر، هیچگونه سازگاریای با رویدادهای تاریخ یونانیزبانها ندارد. روی هم رفته، اســکندری که شــاهنامه از او یاد کرده، آمیزهایاســت از اســکندر تاریخی و ذوالقرنین استورهای. این اسکندر برای رسیدن به پادشاهی برحق است و شایسته، چه که هم خون شــاهان دارد و هم ایرانی است. با اینکه رومی است از کودکی زبان «پهلوانی» آموخته اســت. یکتاپرســت اســت و نه چون اسکندر تاریخی پیرو خدایان یونان باســتان. ستودنی اســت و از همه بزههایی که اســکندر تاریخی انجام داده بود، چه کشتار و چه به بردگی گرفتن زنــان و کودکان دامنش پاک اســت. آنچنان عــزت نفســی دارد که از خــوردن آب حیوان که در دسترســش بود، میگذرد. ویژگیهای پیامبرانه دارد و با مرغان همســخن میشــود. شگفتیهای بســیار میبیند. سراســر اندرز و فرزانگی است. اسکندر شاهنامه نمونهی شاهی وارسته و برجسته است، نه گجستهای بزهکار و ویرانگر. اینکه چرا چهرهی تاریخی اسکندر در شاهنامه به سوی چهرادی استورهای میگراید، از حوصلهی این جستار بیرون است و پژوهشی جداگانه میجوید.

* کارشناس ارشد تاریخ ایرانباستان یارینامه لغتنامهی دهخدا نظامی گنجوی، شرفنامه شاهنامهی فردوسی، تصحیح ژول مول پلوتارک، حیات مردان نامی، جلد سوم

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.