از سلطان قلب ها تا پالسکویی که دیگر نیست

خاطرات خاک خورده سه راه جمهوری

Iran Newspaper - - گــــزارش - مریم طالشی

خيابـــان جمهـــوری در يـــک عصـــر تابستانی، شـــلوغ اســـت؛ تصويری آشنا بـــرای ايـــن خيابـــان قديمـــی. هياهوی عابران با صدای ماشينها در هم آميخته میشـــود. همه چيز مثل هميشـــه است و هيچ چيز مثل هميشـــه نيست. زندگی جريان دارد اما به نظر کاســـبها از وقتی پالسکو ريخت، جمهوری ديگر مثل قبل نشـــد. يک جور غم پنهانی انگار در فضا پيچ و تاب میخورد. خاطره ساختمانی که بود و ديگر نيست.

روزهـــای قديم جمهـــوری را بـــه ياد میآورند با آن ساختمانهای مدرن بلند که برای خودش جاذبهای بود: «آنوقتها خيلیهـــا میآمدنـــد پالســـکو فقـــط بـــرای آسانسورســـواری. ســـاختمانهای آسانســـوردار کم بـــود در تهـــران.» اين را غالمرضـــا موحدی، يکی از کاســـبهای قديمی جمهوری میگويد. منظورش از آنوقتها بيشـــتر از 40 سال پيش است. بيشـــتر آنهايی که جانشـــان را در پالسکو گذاشـــتند و بيـــرون نيامدنـــد، سنشـــان خيلـــی کمتـــر از قدمت ســـاختمان بود. آتشنشـــانهای شـــهيد؛ حاال تصاويری نماديـــن از آنهـــا روی ديـــواری که جلوی ســـاختمان فروريخته کشـــيدهاند، ديده میشود.

آلومينيـــوم، دومين ســـاختمان بلند قديمی تهران با راهروهای بلند و باريک و خاطـــرات پنجـــاه و چنـــد ســـاله، ديگر تنهاست.کاسبهایآلومينيومباحسرت از پالســـکو ياد میکننـــد. خاطرههايی که موقـــع تعريف کردنشـــان آه میکشـــند: «خيلیهايشان دوست و رفيق خودمان بودند؛ کاســـبهای پالسکو. اينجا جوری است که آدم ديگر سختاش است تکان بخـــورد. کاســـبیهایمان چندين و چند ســـاله است. پالســـکو ريخته و آلومينيوم هســـت. اينجا هـــم قبالً آتـــش گرفته اما اتفـــاق خاصـــی نيفتـــاده. آنجا کارشـــان بيشترپوشاکبود.اينجاتعميراتیهازياد هستند،ساعتفروشها،تجهيزاتیها.»

بيـــن تجهيزاتیها، بعضیهايشـــان توی کار فيلم و سينما هستند. تجهيزات قديمـــی، انـــگار آدم را بـــه ســـالها قبل برمیگردانـــد. اصالً وارد دنيـــای ديگری میشوی. يکیشـــان در يکی از راهروهای طبقه سوم، جلوی چشـــم سبز میشود. از پشت شيشـــه ويترين میشـــود ادوات سينمايی را ديد. داخل مغازه پر از دوربين و ســـه پايـــه و فيلمهـــای قديمی اســـت. تجهيزات ســـينمايی مال ســـالها پيش. مـــرد، صاحب مغازه پشـــت پيشـــخوان ايستاده.همانجاکهپسزمينهاش،ديوار پوشـــيده بـــا عکسهای مختلف اســـت؛ عکس هنرپيشههای ايرانی. عکسهای يادگاری با صاحب مغازه که خودش در کار سينماست، تأمين ادوات و تجهيزات ســـينمايی. در کار نورپردازی هم هست. اکبر آســـيا 63 ساله اســـت. از 13 سالگی در کار سينماســـت. آســـيا نام خانوادگی حقيقی او نيســـت: «آنوقتها اينجوری بود در صنف ما. هرکس هر سينمايی کار میکرد،اسمشازنامهمانسينماگرفته میشـــد. درواقع به همان نـــام معروف میشـــد. مثالً منصور کاپری را داشـــتيم که در ســـينما کاپری کار میکرد. من هم ســـينما آســـيا کار میکردم و به اکبر آسيا معروف شدم.»

سينما آسيا ســـه راه جمهوری است. کنـــار فروشـــگاه رفـــاه. «میدانيـــد چـــرا میگوينـــد ســـه راه جمهوری؟ چرا ســـه راه؟ چـــرا نمیگوينـــد چهـــارراه؟» اين را اکبر میپرسد و خودش شروع میکند به جـــواب دادن: «جلوی خيابان شـــانزليزه بـــاغ بود و يـــک ديوار. ماشـــينها از ســـه راه میآمدند و پشـــت ديـــوار میماندند. خيابان به ســـمت جمهوری بســـته بود. برای همين میگفتند سه راه. وقتی ديوار را خراب کردند و پاســـاژ را ساختند، ديگر چهارراه شد. ولی اسمش سه راه ماند.»

اکبر آســـيا از 50 ســـال پيـــش کارش همين است. پدرش هم در اين کار بوده. شغل موروثی خانواده. با عشق از کارش حرف میزنـــد. يک تابلـــوی پرتره رنگ روغـــن از ناصر ملک مطيعی روی ديوار زده. میگويد قرار اســـت بـــروم پيش آقا ناصر و اين را برايش ببرم. کســـی نقاشی کرده. زير تابلو يک دســـتگاه شهرفرنگ هـــم ديـــده میشـــود، از آن قديمیهـــا. برای فيلمها از آن اســـتفاده میشـــده و حاال گوشـــه مغازه قديمی در ساختمان آلومينيوم خيابان جمهوری، جا خوش کرده تا شـــايد روزی دوباره در سکانســـی از فيلمی جا بگيـــرد. در آلومينيوم فيلم هم ساختهاند. عکس مسعود کيميايی را روی ديوار نشـــان میدهـــد و میگويد: «کيميايیهمينجادوتاازفيلمهايشرا ساخته. محاکمه در خيابان و جرم. جرم را ديدهايد؟» جرم را ديدهام. محاکمه در خيابان را هم و باقی فيلمهای کيميايی را. میگويم: «کيميايیباز هستم.» از اين جمله کيف میکند. عکســـی از خودش به همـــراه کيميايی را نشـــانم میدهد و میگويد: «اينجا ســـينما متروپل اســـت. اين يکـــی را هم که میشناســـی؟» دارد به عکس ديگری اشـــاره میکند: «پوالد اســـت، پســـر آقا کيميايـــی.» يک عکس ديگر را هم نشـــان میدهـــد و میگويد: «اين را ببين! جوانی خودم است، سينما آسيا.»

اکبر آســـيا به دوربينی قديمی گوشه مغازه اشاره میکند: «سلطان قلبها را با اين فيلمبرداری کردهاند. بخشی از کار ما تهيه تجهيزات فيلمبرداری است. چه خاطرههايی داريم. آن وقتها اوضاع کار بهتر بود. االن پيشـــنهاد برای سريالهای ترکی دارم. بـــرای کار نورپردازی. ترکها پول خوبی میدهند.»

ســـاعت 8 و نيم شـــب ديگـــر زمانی است که فروشگاههای آلومينيوم کم کم تعطيل میکنند تا چراغهای ساختمان بلند جمهوری خاموش شـــود. هياهوها آرام میگيـــرد. همـــه چيز مثل هميشـــه است و هيچ چيز مثل هميشه نيست.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.